X
تبلیغات
کلبه چوبی
دل نوشت ها
دوستیم... گاهی دوست ساده ، گاهی بیش از دوست ساده. چه وقتش را او تعیین می کند.

روزی یک بار به او تلفن می کنم. دیروز زنگ زدم.

گفت : نمی تونم صحبت کنم. گفتم : باشه. و قطع کردم.

امروز تماس نگرفتم. می دانم در خانه خواهر زاده مهمان است و سرش شلوغ...

از صبح تا همین حالا یعنی ۱۰ شب ، چند بار به فکرم رسیده زنگ بزنم و گلایه کنم که : اگر از صبح تا شب تماس نگیرم یک سراغ هم از من نمی گیری... اما دیالوگی که میانمان برقرار می شود را می توانم خوب حدس بزنم.

او : بازم توقعات زن و شوهری پیدا کردی ؟

من: چطور اون موقع که تو توقع داری وقتی مسافرتی هر روز بانی فیلم بخرم برات بخونم ، این توقع زن و شوهری نیست ؟

او : بازم شروع کردی به منت گذاشتن. اصلا هیچ کار برام نکن منتم سرم نذار...

***

راست می گوید. از هر رفتاری می توان خوانش های متعدد داشت. در خوانش او دارم منت می گذارم. این هم می تواند درست باشد...

زنگ نمی زنم. این مکالمه برقرار نمی شود. در عوض از صبح تا به حال دارم با خودم تمرین می کنم که انتظاری نداشته باشم. آنهم از کسی که در هر حال ، بودنش را بیشتر از نبودنش می خواهم... 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1392ساعت 13:58  توسط نهال | 

امروز ساعت سه و نیم با خانم روانشناس جلسه داشتم. از استخر رفتم مطب. جلسه خیلی سختی بود. خیلی گریه کردم. وقتی از اتاقش بیرون آمدم چشمهام خیس خیس بود و بینی ام متورم. حوصله پیاده روی و از این تاکسی به آن تاکسی پریدن نداشتم. دربست گرفتم و آمدم خانه. مامان نبود. چند دقیقه بعد وقتی رسید ، تا صورتم را دید ، گفت : « چقدر امروز آب استخر کلر داشته ! » اول به ذهنم رسید که بگویم : نه! گریه کرده ام. اما بعد فکر کردم بی خیال. گفتم : «آره ، خیلی .... » انگار راحت شدم که مامان متوجه چیزی نشده بود. که نمی خواست درباره اش بداند و حرف بزند ؛ انگار دیگر سرم درد نمی کند برای گفتن ؛ برای بحث کردن. دیگر حتی در مواقعی که کسی حالم را هم درست نمی پرسد ، به نشخوار کردن حرفهایی که دلم می خواسته به او بزنم با خودم، نمی افتم. ظاهرا این ها از اثرات جلسات روان درمانی است. شاید نوعی آرامش مطبوع است که تراپی به من بخشیده ، شاید هم یک رخوت ناخوشایند ، از نوع همان مکانیزم های دفاعی که خانم دکتر زیاد در من بازشناسی می کند و خوب نیستند و مثبت نیستند و کژ کارکرد دارند و... . خلاصه نمی دانم این است یا آن. به هر حال این فرایند درمانی دیگر دارد به جاهای سختش می رسد ؛ دیدارهایمان روز به روز دشوار تر و توان کاه تر می شوند. دارم به آزمون اساسی می رسم. باید تغییر کنم. باید خودم خودم را عوض کنم. به قول دوستی از این گندی که هستم بیرون بیایم به امید این که رویه جدیدی که در آن می افتم دیگر گند نباشد ؛ گلستان باشد... باید قدمهای سختی بردارم. از همان هایی که وقتی کسانی که در موقعیت من بوده اند ، برداشته اند ، به حالشان تاسف خورده ام . مثل تمام مواقعی که دوستانم ، پس از انکه ماجرای عشق آتشینشان با کسی ، با تمام سرمایه عاطفی ای که صرفش کرده اند و رویاهایی که بافته اند و برنامه هایی که برای آینده ریخته اند ؛ به پایان می رسد ، پس از مدتی آن فصل از زندگی را ورق می زنند و فصل دیگری را با فرد تازه ای آغاز می کنند. در این شرایط من همیشه با خودم فکر می کنم : « طفلکی فلانی ، چقدر توی قلبش غصه است و به روی خودش نمیاره...» و وقتی فکر می کنم که با این اقدام ، تصمیم گرفته که دیگر تا آخر عمر هم چیزی به رویش نیاورد ، قلبم می خواهد از سینه بیرون بزند از غصه. حالا امروز ، خانم روانشناس به من می گوید که خودم هم باید همین کار را بکنم. باید دست بکشم؛ از رویاهایم و از این انتظار؛ چون انتظاری که بر پایه رویا بنا شده باشد ، انتظاری رویایی است که به حقیقت نمی پیوندد. مامان از حضرت علی نقل می کند : آرزو سرمایه سفیهان است ... نمی دانم مال آن حضرت است یا نه. مامان معمولا خطا نمی کند. اگر مال او هم نباشد از گفته های ائمه است حتماً. نمی دانم ایرادی دارد که اعتراف کنم این عبارت را دوست ندارم ؟ می شود آدم از حرفی بزرگی خوشش نیاید مگر نه؟ که این اصلا به معنی بطلان آن حرف نیست. بلکه شاید درستی گزنده ای دارد... به هرحال امروز مشاورم هم یک چنین چیزی می گفت. و تازه لازم نبود که او بگوید، خودم هم می دانستم...

و حالا من مانده ام که باید انتخاب کنم. یا باید یکی باشم در میان خیل جماعتی که حاضر نیستند به خودشان کمک کنند و اجازه هم نمی دهند کسی بهشان کمک کند و تمام دانش و اندوخته هایشان را هم در بیشتر مواقع فقط صرف این می کنند که به بهترین شکل مغالطه کنند و توجیه بیاورند و از زیر بار درست شدن ، درست فکر کردن ، درست تر زندگی کردن شانه خالی کنند ؛ یا باید سعی کنم منطقی باشم و با تمام درد آور بودنش ، به خودم کمک کنم و پا به دنیای واقعیت بگذارم.

باید به خودم کمک کنم . این یعنی باید دیگر رویا نپردازم، دیگر به انتظار معجزه نباشم، دیگر چشم نامرئی کسی را در کنارم حس نکنم که در تمام لحظات زندگیم نگاهم می کند و قطعا رشدم را خواهد دید و از شادیم شاد خواهد شد ، و به حرمت تمام لحظات اندوهم که فقط من می دانم و خودش ، روزی باز خواهد گشت... از قرار باید به خودم کمک کنم تا دست کم تا مدتی ، دیگر شاد نباشم ، امیدوار نباشم ، دلخوشی نداشته باشم ، لبخند الکی به لب نداشته باشم... از دنیایی که به قول همان دوست ، شاید گند باشد اما برای من خوب است ، بزنم بیرون تا برسم به گلستان... اما چه تضمینی وجود دارد ؟ واقعاً چه تضمینی ... ؟ 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1392ساعت 13:58  توسط نهال | 
فقط خودم می دونم و خدا که چقدر دلم تنگ شده برای دیدن اسم کسی روی گوشی موبایل ، که می دونم شنیدن صداش قلبم رو به تپش در می آره ، فقسه سینه ام رو داغ می کنه ، اونقدر که داغیش میاد تا پشت گوش هام ، کف دستام عرق می کنه و وقتی کلید سبز رو فشار می دم و می گم : بله ؟ صدام از هیجان می لرزه.

چقدر خالیه زندگی بدون این هیجان ها...

جای هیچ چیز رو هیچ چیز دیگه ای پر نمی کنه...

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1392ساعت 13:57  توسط نهال | 
امروز بعد از ظهر ، همین طور که بعد از مدتها داشتم توی فیس بوک ، که از دیشب دوباره صفحه ام را تویش باز کرده ام گشت می زدم، از چیزی با خبر شدم که قاعدتا باید خوشحالم می کرد اما نکرد. یعنی انسانیت حکم می کرد که خوشحال شوم اما نشدم. فهمیدم که یکی از اقوام که پسری است چند ماه از من بزرگتر ، در آزمون عملی نواختن پیانو کنسرواتوار اتریش قبول شده. و از قرار این یعنی یک پیروزی و یک معیار مسلم برای تبحر و حرفه ای بودن. چون از قرار کنسرواتوار اتریش در این زمینه از تمام دنیا متقاضی و شرکت کننده دارد و تعداد انگشت شماری ( به معنای دقیق کلمه ) را انتخاب می کند. ما می دانستیم که این جناب فلانی بسیار بسیار قشنگ و حرفه ای پیانو می زند. تقریبا تمام بارهایی که منزلشان بودیم ، برایمان نواخته بود و گوشهایمان را سیراب کرده بود از موسیقی فاخر. و با این همه مهارت و تاییدهای شفاهی و کتبی که از اساتید مسلم موسیقی مثل انوشیروان روحانی داشت ، بازهم حتی خودش هم مطمئن نبود که در این آزمون موفق شود ، اما شد. و من امروز برایش خوشحال نشدم. راستش وقتی این خبر را شنیدم اصلا حسی که بهم دست داد را درک نکردم. اول تنم یخ کرد، حالم بد شد، حرصم گرفت. بعد بلافاصله مغزم به قول دوستم فرانچسکا که روانشناس است به دنبال یک مکانیزم دفاعی گشت و سعی کردم خودم با خودم مواجه شوم. حرف بزنم. ببینم چه ام شده. احساس من حسادت نبود. اساسا آدم حسودی نیستم. نه اینکه حسادت هرگز به سراغم نیامده باشد، این حس مثل همه سراغ من هم آمده اما نه اغلب اوقات. هربار هم که آمده به وجودش واقف شده ام و با علم به رذیله بودنش سعی کرده ام دورش بیندازم یا به خودم نهیب بزنم که : نهال! روحت را این قدر پایین نیاور. اما این بار واقعا حسادت نمی کردم. حتی اگر ذاتا حسود هم بودم ، در این مورد حسادت معنایی نداشت. منی که در تمام عمرم فکر نمی کنم حتی یک بار هم کلید های پیانو را لمس کرده باشم چطور می توانم به کسی که در آزمون کنسرواتوار پیانو قبول شده حسادت کنم. این دیگر حماقت است. شاید اگر همین فرد مثلا در زمینه زبان به چنین موفقیتی می رسید حسودی می کردم ، چون دست کم مجالی برای مقایسه وجود داشت. یا اگر مثلا می شنیدم که در دوره دکترای جامعه شناسی یک دانشگاه مشهور بین المللی یا حتی همین شهید بهشتی خودمان قبول شده ، بازهم امکان داشت که حسودی کنم. چون به هرحال در این زمینه ها من هم می توانم وجودی داشته باشم. در زبان زیاد و در جامعه شناسی تا حدودی . اما در موسیقی هرگز. هیچ وقت باور نداشته ام که موسیقی دان بزرگی خواهم شد یا حتی نوازنده خوبی. هرگز هم دست به کاری نزده ام که برایش ساخته نشده ام. همیشه موسیقی را گوش کرده و لذت برده ام و بس. پس به این فلانی حسودی نمی کردم. اما حرصم گرفته بود و خودم هم می دانستم این حرص از کجا آب می خورد. این آدم ، همان کسی بود که کمتر از یک سال پیش ، فهمیدم که در حقم نامردی کرده است. همان موقع که در همین صفحه نوشتم ، دارم از زندگی سرشار می شوم. متنش را می توانید در نوشته های مهر سال گذشته پیدا کنید. راستش در ارتباط با آنچه اتفاق افتاده بود و نامردی که شده بود، آنقدر حرفهای متفاوت و متناقض از خود شخص مورد بحث و دیگران شنیدم که هرگز کل حقیقت را نفهمیدم. اما یک چیز مسلم است ، حتی اگر روزی بفهمم که او در حقم آن نامردی مسلم را روا نداشته ، دست کم مردی هم نکرده است. مردانه هم رفتار نکرده است. آن چنان که من از کسی انتظار داشتم که تا پیش از روز فهمیدن آن ماجرا ، از صمیم قلب دوستش داشتم و تحسینش می کردم و برایش احترام قائل بودم. سال گذشته شنیدم که به من تهمت زده ، آن هم چه تهمتی ، از آن هایی که اگر یک دختر در جامعه ایران باشی ، یکی از بزرگترین افتخاراتت در تمام عمر این است که پشت سرت از این حرفها نباشد. در توضیح خواستن ها و توضیح دادن های بعدی ، حرفهای متناقضی شنیدم که سرانجام معلومم نکرد که آیا این شخص حقیقتا پشت سر من یاوه گویی کرده یا کس دیگری ، در پی مقاصد دیگر ، دروغ به هم بافته. اگرچه که این دومی به حقیقت نزدیک تر به نظر می رسید. سر انجام پیشنهاد کردم که همه چیز را روبرو کنیم تا مشخص شود چه کسی دروغ می گوید. این جا بود که پا پس کشید. خیلی ساده. خیلی سریع و به بهانه ای ناموجه. و همین بر من معلوم کرد که او ، اگر آنقدر پست نباشد که نامردی کند ، آنقدر هم شریف نیست که مردانه پشت سرت بایستد و از حیثیتت دفاع کند. مثل اکثر مردان این زمانه که این طور نیستند. وحالا، ۱۰ ماه پس از آن تنش ها و غصه های من ، آقا کنسرواتوار قبول شده و دارد جفت پا می پرد در آغوش زندگی خارج از کشور و تجارب تازه و دنیای جدید و رفاه و منزلتی که پس فردا قطعا مایه مباهات والدین گرامیش خواهد شد و روزی خواهد رسید که در نخستین سفر آقا به ایران ، پز فرزندی را به من بدهند که دست کم من یکی کنه وجودش را می شناسم. زود فهمیدم که این فکر هاست که نمی گذارد خوشحال باشم. اما بازهم حسم را نشناختم. مثل همیشه... آنچه تجربه می کردم ملغمه ای بود از چند حس . اما فکرم یکی بود : این عادلانه نیست... چند دقیقه که گذشت سعی کردم آدم خوبی باشم. به چیزهایی فکر کردم که او نداشته و من دارم. مثلا من خانواده ای دارم که بیشتر از خانواده او مایه افتخار است. من پدرم را در تمام شرایط ، حتی وقتی با او قهرم تحسین می کنم و مرد شریفی می دانم اما او از پدرش گله دارد، گله هایی بزرگ در مواردی که حق هم کاملا با اوست. من در شرایط مالی بهتری زندگی می کنم. اما او از نقطه ای که در آن قرار داشته هرگز راضی نبوده است چون می دانسته که می توانسته در جای بهتری باشد و حق هم داشته. پدر من با من ۲۷ سال تفاوت سن دارد و پدر او با او بیش از ۵۰ سال... نمی دانستم و هنوز هم نمی دانم که فهرست کردن این موارد برای رسیدن به حسن نیت بوده یا برای تسلا دادن خودم. یا اصلا ، مگر نه اینکه اکثر آدمها برای تسلای خودشان ، یا برای آمرزش خودشان ، یا برای جزای اخروی خودشان ، خلاصه برای یک چیزی که بر می گردد به خودشان ، سعی می کنند خوب باشند؟ افکار سخیف تری هم به سرم زد مثل اینکه : حالا هنر نکرده که ! تو عمرش یه کار بلد بوده بکنه اونم پیانو زدن بوده تا تهش هم رفته. تو دانشگاه هم همینو خونده ، کارش هم همین بوده. اما من ، دانشجوی فوق لیسانسم، دانشگاه معتبر درس خونده ام، تو زمینه ای موفقم که تحصیلات آکادمیکم درش نبوده و چه و چه ... اما خدا را صد هزار مرتبه شکر که تا آن مرتبه تنزل نکردم که مهارت و توانایی اش را زیر سئوال ببرم و حتی برای دل خودم بگویم که طرف هیچ عددی نیست و الکی میان حرفه ای ها بر خورده. خلاصه همه این فکرها در سرم بود و باز به خودم می لولیدم و می پیچیدم و آرام نمی شدم. نشسته بودم روی تخت و رغبت انجام هیچ کاری نداشتم. حالم بهتر نشد تا زمانی که یک موسیقی آرام گذاشتم ، با صدای ملایم و طبق عادت قدیمی شروع کردم با خودم حرف زدن. از خودم پرسیدم : نهال چه انتظاری داری ؟ که کسی چون در حق تو بدی کرده ( آن هم شاید نه در زمره بزرگ ترین بدی های دنیا ) دیگر خدا نگاهش نکند و حتی در وادی هایی که شایستگیش در آنها بر همه محرز است هم به هیچ جا نرسد؟ چرا تصور می کنی تمام زندگی و سرنوشت یک انسان باید خلاصه شود در حسابی که خدا به خاطر تو باید از او پس بگیرد؟ یعنی تو ، با تمام شانس هایی که تا امروز در زندگی به تو رو کرده ، هرگز به کسی بدی نکرده ای؟ پاسخم این بود : کرده ام ! اما نه نامردی. پشت کسی را خالی نکرده ام. به کسی هم تهمت نزده ام. اما به هر حال ، زندگی تنها در حال روایت قصه من نیست. این فلانی هم قصه ای دارد که فقط خودش می داند و خدایش. پس حتما او آنقدر شایسته هست که خوشبختی رسیدن به چنین آرزوی بزرگی را تجربه کند.... آرام تر شدم. حتی دلم برایش تنگ شد. یاد زمانی افتادم که با هم دوست و مهربان بودیم. واقعیت این است که خانواده های ما دو نفر پس از چندین سال قطع رابطه ، دو سه سال پیش با هم آشتی کردند و ما مجموعا شاید یک سال و نیم با هم در رفت و آمد بودیم. اما در همین مدت کم ، رابطه مان خوب بود. من تشویقش می کردم. او هم همینطور. حتی یک بار به من گفت که زیبا هستم. نه اشتباه نکنید ! عشق پنهان و ناخود آگاهی در کار نیست. این حرفش در شرایطی بود که من بازهم برای بار هزارم خودم را بخاطر قلنبگی دست انداخته بودم و او در جواب گفته بود : نه ! تو قشنگی ... این یک کمپلیمان از جانب یک مرد به یک زن نبود ، یک نشان محبت بود. دلم یک لحظه برای آن روزها تنگ شد... فکر کردم ، کاش قبل از رفتن می دیدمش. کاش هنوز مثل گذشته بود. کاش همه چیز خراب نشده بود. حتی فکر کردم به طریقی به اطلاعش برسانم که از موفقیتش با خبر شده ام و برایش خوشحالم. اما این هم افتادن از افراط به تفریط بود و بازهم نسنجیده... صرف نظر کردم. منتظر شدم تا خانواده اش در اولین دیدار با ما خبر را به اطلاعمان برسانند و من صمیمانه ابراز خوشحالی کنم. طوری که خوشحالی ام به گوشش برسد و همین فکر باعث شد به یاد حقیقت دیگری هم بیفتم: من از ده ماه پیش تا به حال ، هر بار موفقیتی حاصل شد، سعی کردم شرایطی را فراهم کنم که به گوش او و تمام کسانی که حس می کردم با من دشمنی دارند یا دست کم دلشان با من صاف نیست برسد و صادقانه بگویم ، گاه دقیقا با این غرض که حسادتشان تحریک شود. اما حالا از موفقیتی که از بسیاری از موفقیت های من در زندگیم بزرگ تر بود پس از گذشت چند روز و در پی یک تصادف محض و شاید فقط به خواست خدا ، باخبر می شدم. این فلانی پیروزی به این بزرگیش را هیچ کجا جار نزده بود. راستش را بخواهید کمی هم خجالت کشیدم....

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1392ساعت 13:57  توسط نهال | 
تا به حال چقدر زندگی شما مصداق " چی فکر می کردیم چی شد " بوده ؟

حالا لزوماً نباید شرایط فعلی بد باشه ها ، حتی می تونه از آنچه که در ذهنتون بوده در مجموع بهتر هم باشه ! اما بازم در دایره شمول عبارت بالا قرار بگیره.

امشب ، یعنی در این نصف شب ، یک دفعه به این نتیجه رسیدم. این که چی فکر می کردم و در حقیقت چی شد !

یک روزی فکر می کردم حقوق می خونم ، یه مدت بعدش ادبیات ، بعد ادبیات عرب ، و در نهایت تصمیم گرفتم جامعه شناسی بخونم و خوندم.

بعد یک روز یک هو بقول کاهانی بیخود و بی جهت سروکله یک مردی توی خونه و خونواده امون پیدا شد و شد بهترین دوست زندگی و بعد از مدتی اولین عشق من. بعد همینطوری الکی و اتفاقی یک روز تلویزیون رو باز کردم دیدم یک خواننده ای که خیلی خیلی خیلی شبیه این بهترین دوست منه داره به یک زبان نا آشنا یک آهنگ ریتمیک قشنگ می خونه. آهنگش رو ضبط کردم که به دوستم نشون بدم و بگم ببین این آقاهه چقدر شبیه تو ئه ! و همون شد که اهلی صدا و آهنگ هاش ( و البته چهره همیشه آشناش ) شدم و زبانی که بهش می خوند رو یاد گرفتم. ایتالیایی...

حالا تا یکی دو ماه دیگه فوق لیسانس جامعه شناسی می گیرم اما خیلی وقته که دارم با ایتالیایی کار می کنم و این رشته است که داره برای من موقعیت و منزلت اجتماعی فراهم می کنه و نه رشته ای که درسش رو خونده ام.

در زمینه زندگی شخصی و عاطفی هم ... کلا فکر می کردم یه جای دیگه باشم امروز... . فکر می کردم دلم خوش تر باشه در چنین روزی. در چنین سنی... شاید بهتر شد که این طور نشد. اما به هر حال ، اونی نشد که فکر می کردم...

الخَیرُ فی ما وَقَعَ ... 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1392ساعت 13:57  توسط نهال | 

از وقتی وبلاگ باز کرده ام تازه می فهمم حتی برای آدم برون گرا و راحتی مثل من هم هزار مسئله هست که به هیچ کس یا بهتر بگویم به همه کس نمی توان گفت.

مدتی است دیگر دارم می فهمم اینکه وقتی بچه بودیم بهمان می گفتند « خوش به حالت که دوران بی خیالیته » یعنی چه. باورم نمی شود در بیست و هفت سالگی این همه فکر و خیال در سرم باشد. آنقدر که وقتی روانشناس می پرسد : چه حسی داشتی ؟ آنچه به یادم می آید فکرم است نه حسم. دیگر احساساتی که در لحظه تجربه کرده ام یادم نمی آید. روانشناس می پرسد : وقتی مادر بزرگت تو را تنبیه می کرد ، وقتی توی مدرسه دیر می رسیدی و دعوایت می کردند ، وقتی کتک خوردی ، وقتی مادرت چون با انتخابت مخالف بود به تو گفت بی لیاقت ، وقتی همه دوره ات کردند که کاری بکنی که نمی خواهی ... وقتی فلان شد ، وقتی بهمان شد ، چه حسی داشتی ؟ یادم نمی آید. فکرم یادم هست اما حسم نه. نمی دانم چه ام شده ؟ می دانم فکر کرده ام که در مانده ام ، می دانم که فکر کرده ام که تنهایم ، می دانم که فکر کرده ام که خجالت می کشم .... اما احساسم را نمی دانم. یعنی نمی دانم خشمگین بوده ام یا غمگین یا ترسیده یا ... نمی دانم. منی که در تمام سالهای نوجوانی متهم بودم به اینکه فقط بر پایه احساسم تصمیم می گیرم و عقلم کار نمی کند، حالا شده ام کسی که اصلا احساساتش را نمی شناسد... فقط فکر می کنم. فکر می کنم فکر می کنم... آنقدر فکر می کنم که سرم درد می گیرد... واقعا درد می گیرد. آنقدر که حتی نمی توانم به چیزی فکر کنم. حتی نمی توانم یک لحظه در زیر نور بنشینم. یک صدای بلند بشنوم. توموری در کار نیست ، میگرن هم نیست. فقط فکر و خیال است...

چرایش را خودم هم نمی دانم. می دانم که هرشب به هزاران چیز فکر می کنم. آنقدر که وقتی خسته و بی رمق و خواب آلود به بستر می روم ، هجوم افکار مختلف آنقدر زیاد است که چند دقیقه بعد ، خواب پریده و آشفته بلند می شوم و روی تخت می نشینم. تا نزدیک های سحر بیدار می مانم تا خستگی از هوشم ببرد. و صبح ، دوباره با فکر و خیال بیدار می شوم. خسته از بی خوابی شب قبل. اما چرای این همه آشفتگی را نمی دانم. نمی دانم چه شد که این جوری شدم. چطور ممکن است در زندگی ای که هیچ مشکل گل درشتی ندارد ، شکر خدا نه بیماری صعب العلاجی هست نه محتاجی به نان شب نه وضعیت تحصیلی اسفبار نه آبروی در خطر و نه هیچ چیز دیگر ، این همه افکار مزاحم وجود داشته باشد؟ در زندگی هرگز این قدر خسته نبوده ام. هرگز مثل امروز دلم نخواسته که همه چیز را رها کنم و بروم به جایی که هیچ کس نباشد. هیچ کس سراغم را نگیرد ، با من حرف نزند ، صدایم نکند ، حتی درباره ام ابراز عقیده هم نکند ، عقیده ام را هم نپرسد ، به من نگاه هم نکند ... فقط خودم باشم و خودم. خدایا کمک کن این همه خستگی را تاب بیاورم. راستی ، خستگی حس است یا فکر ؟ نمی دانم...

مامان در کنارم نشسته و خاطره تعریف می کند. از همان خاطراتی که شنیدنشان بند بند وجودم را آشفته می کنند. بازهم نمی دانم حسم چی است ؟ این آشفتگی از سر خشم است یا ترس یا اندوه... حسم را نمی شناسم. فقط می دانم دلم می خواهد بس کند. مامان بامزه است. همه چیز را بامزه تعریف می کند. شنونده ها می خندند. اما من فقط متنظرم که حرفش تمام شود. اما او دارد با ذکر ریز ترین جزئیات واقعه ای را تعریف می کند که من دلم می خواهد فراموش کنم. دلم می خواهد اصلا به روی خودم نیاورم که در زندگی زیبای ما وجود داشته. با هندزفری گوشم را می پوشانم. صدا کم می شود اما از بین نمی رود. موزیک موبایل را هم روشن می کنم. دیگر کلامش مفهوم نیست . آرام تر می شوم. بازهم شکمم درد گرفته. احساس خشمی دارد بالا می آید. همان حسی که امروز روانشناس به هزار زحمت مرا با آن آشنا کرد. حسی که نمی شناختمش. حالا دارم این حس را تجربه می کنم. در کنار مامان که حرف می زند و یکی دو عزیزی که گوش می کنند و نمی دانم چرا حس می کنم دانستن این که زندگی ما هم همیشه بی نظیر و بدون نقص نبوده چنان به مذاقشان بد هم نمی آید. و من حالم بد می شود. صدای زنگ حرف های مامان حالم را بد می کند. درست مثل خاموشی و قهر پدر. چه می کنم ؟ نمی دانم. روانشناس می گوید واکنش دفاعی من در تمام این سالها این بوده که احساسی از شکست و عدم موفقیت را به کوله بار هویتی ام اضافه کنم. و این راه حل تا امروز راه به جایی نبرده. حالا باید راهم را کج کنم. باید با این انرژی ، این درد شکم ، این داغی دست ها ، این خشم ... کار دیگری بکنم. اما چه کاری ؟ مگر کار دیگری هم بلدم؟ باید فکر کنم. بازهم برای پیدا کردن یک راه حل جدید باید فکر کنم. مغزم درد می کند.... 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1392ساعت 13:56  توسط نهال | 

جامعه ای که در آن ، عادت های فکری خردمندانه نابرابرانه توزیع شده باشند ، محکوم به بی ثباتی است.

کارل مانهایم.

نقل از کتاب " زندگی و اندیشه بزرگان جامعه شناسی " نوشته لوییس کوزر. فصل کارل مانهایم.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1392ساعت 13:55  توسط نهال | 

افتاده ام به دام درک پیچیدگی پیچ درپیچ این جهان ، این زندگی ، این آدمها. سرم درد می گیرد ، داغ می شود ، گیج می شوم ، روزهایم پر شده از لحظات درک آنی یک حقیقت ، رسیدن در لحظه به یک باور ، به یک یقین و بلافاصله به دنبال آن ، لبریز شدن ذهنم از هزاران سئوال ، از یادآوری هزاران نقطه مبهم یا شاید مغفول مانده ، یا عامدا مغفول گذاشته شده ... و در نهایت... چه دارم برای گفتن؟ واقعا چه حرفی می توانم برای گفتن داشته باشم ؟ چه کسی می تواند حرفی برای گفتن داشته باشد ؟

تو ، امروز غمگینی ... مدتی است غمگینی... یادت نمی آید از چه وقت اما تمام لحظاتی که در حافظه ات مانده همراه با غم بوده ، غمی گاه آشکار و گاه پوشیده ، گاه از جنس اندوه ، گاه اضطراب ، گاه خشم... گاه وسواس ، حتی گاه از جنس حسی که اسمش را هم نمی دانی. اما می دانی که ته اش همان غم است.. جوهرش همان است... خودت را به دست متخصص می سپاری تا درمانت کند ، چه می فهمی ؟ اینکه ضربه خورده ای ... در فلان برهه و به فلان شکل توسط فلان کس... آن فلان کس چه کسی است ؟ کسی که روح خودش هم پراز خراش های ضربه های دیگر است... و به قول اخوان : اینچنین دنبال کن تا آن پدر جدم... و همچنان هم ادامه می یابد تا نوه ها و نتیجه ها و نبیره ها و چندین و چند ( اگر نه همه ) نسل های بعد از ما. چرخه نیست ، راه است ، خط است ، اما معیوب است. یک مسیر معیوب... که اصلاح هم نمی شود ، چون روانشناسی علمی تجربی است ، مثل جامعه شناسی ... ممکن است تا دو سه نسل دیگر ( اگر خوشبین باشیم ) همگی به این درک برسند که اول زخمهای خودشان را التیام بخشند و بعد نسل جدیدی را به این دنیا وارد کنند که ناچار است نه صلیب خودش ، که صلیب آنان را به دوش بکشد ، اما حتی در آن صورت هم این علم تجربی مبتنی بر آزمون و خطا ، هرگز تضمین نمی دهد که آموزه هایش درست باشد و همان نتیجه ای را به دست بدهد که انتظار می رود ، یعنی از میان بردن حقیقی تمام ردپاهای گزنده تاریخی بر روی روح فرد ، یا تربیت و بار آوردن نسلی جدید بدون اینکه به روحشان خدشه ای وارد شود... تضمینی نیست. برای هیچ چیز تضمینی نیست.

حالا کیست مرا یاری کند و بگوید که : در این میانه چه می توان گفت ؟

· پانوشت : به شکلی عامیانه و سینه به سینه یادگرفته ام که برخلاف مسیحیان که می گویند : «هرکسی صلیب خود را به دوش می کشد» ، ما مسلمان ها می گوییم « زادان کنند ، رودان کِشند» . عقیده اسلامی اش را منطق و تجربه ام بیشتر می پذیرد.  

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1392ساعت 13:55  توسط نهال | 

oggi, mentre pensavo alla storia della protagonista del film : cento anni migliori di questi " e al desiderio di rriuscire finalmente un giorno a scrivere un ruolo cosi` profondo e affidarlo a Carmela, mi e` venuta d'improvviso in mente questa frase :

il figliastro alla matrigna : mamma ! tu non sei un argomento su cui discutere , tu sei una storia da raccontare ....

ogni madre e` una storia , e va raccontata ...

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1392ساعت 13:54  توسط نهال | 

دوباره یک هفته کامل سر کار بودم. از جمعه ۹تیر تا پنج شنبه ۱۵ام. مترجم زبان ایتالیایی بودم در جشنواره بین المللی تئاتر عروسکی – مبارک. و مسئولیت کامل گروه ایتالیایی با من بود. باید همه کار می کردم. از هشت و نیم صبح در خدمتشون بودم تا حد اقل یازده شب. این طرف برو ، اون طرف برو ، این کار رو بکن ، اون کار رو بکن ، بردمشون به تماشای نمایش سیاه بازی و کلی براشون توضیح دادم که سیاه بازی یعنی چی و چه شباهت هایی با نمایش سنتی اجتماعی ایتالیا « کمدیا دل آرته commedia dell’arte» داره ، و خوب ، طبیعتا خیلی چیزها هم ازشون یاد گرفتم ، مثل اینکه شخصیت سیاه در نمایش سیاه بازی ما ، تقریبا درست ما به ازای شخصیت Arlecchino در کمدیا دل آرته است ، مردی با صورت سیاه ، کلاه سفید و لباس رنگارنگ ( به رنگ غالب قرمز ) که لباسش مندرس و پر وصله پینه است ، به نشانه این که او یکی از عامه مردم است، و او هم مثل مبارک ، زیرکی است که تظاهر به حماقت می کند و در زیر حماقت ظاهری اش ، به مسائل روز اجتماع ، اشاره ای طعنه آمیز و منتقدانه دارد. در طول نمایش « امیر ارسلان » به کارگردانی داوود فتحعلی بیگی ، یعنی همین نمایش سیاه بازی که به تماشایش نشستیم ، بین دو همراه ایتالیایی ام نشسته بودم و هر کجا که لازم بود جسته و گریخته اطلاعات کوتاهی درباره روند نمایش و حرفهای مبارک به اونها می دادم. هربار که مبارک به یکی از مسائل روز اشاره می کرد و ما می خندیدیم و براش دست می زدیم ، دو نفری توجهشون جلب می شد ، و من براشون می گفتم که اشاره طعنه آمیزی داشت به فلان قضیه. آنها عین عبارات سیاه را حتما متوجه نمی شدند ، اما وقتی نمایش تمام شد ، دریافته بودند که او ، همان آرلکینو است که در زیر ظاهر ساده لوحش ، حرف ملت را به زبان می آورد. وانیا و روبرتو ، از نمایش لذت بردند ، از بازی ها ، میزانسن ها و عناصری که بعضا برای خودشان و ساختار نمایشی که می شناختند هم آشنا بود. در کنار آنها ، منهم از تماشای سیاه بازی لذت بردم. خیلی زیاد. از تماشای نمایشی که همیشه در ذهنم بی ارزش می دانستمش و فکر می کردم در کنار تئاتر مدرنی که از غرب وارد ایران شده هیچ حرفی برای گفتن ندارد. من در تمام این چند سال ، به خیال خودم با تئاتر فاخر ( که در نظرم تنها شکل آن وام گرفته از اروپا بود ) خودم را تغذیه فرهنگی کرده بودم و برای برآوردن نیاز به انبساط بی دغدغه خاطر و لختی خندیدن فارغ از هر فکر ، به تماشای نمایش های کم محتوا ، یا راحت تر بگویم بی محتوایی نشسته بودم که هنرمندانش ، انصافا با چیره دستی فقط و فقط مرا می خنداندند و بقول دوستی ، پس از اتمام نمایش ، هیچ ردی از مضمون و مفهوم در مغزم به جا نمی گذاشتند که با فکر کردن به آن ، باز ذهنم را خسته کنم. حال آنکه در تمام این سالها ، کافی بود یک بار به خودم زحمت بدهم و از کنار عنوان سیاه بازی ساده عبور نکنم و با تصورات قالبی خودم آن را با ادا اطوار سخیف مردان جلف و سبک یکی نکنم و به خودم زحمت بدهم و یک بار بروم به تماشای یک نمایش سنتی – آیینی ایران. نمایشی که به اندازه مجموعه تئاتر سمفونی عشق و دریای عشق و ... عشق و خلاصه یک چیزی به اضافه عشق مرا خنداند، اما محتوا هم داشت ، هنر هم داشت. میزانسن هم داشت. خلاقیت هم داشت. در اثنای تماشای نمایش ،با خودم فکر کردم که حتما یک بار حلقه دوستانی که معمولا خنده هایمان با هم است را به اینجا خواهم آورد. لذت خواهیم برد. حتما.


در طول نمایش ، مبارک ، طبق وظیفه تاریخی اش ، به همه چیز گیر داد یا اشاره کرد ، به گشت ارشاد ، به اعتیاد ، به محدودیت هایی که به زنان تحمیل می شود و به چیزهای دیگری که درخاطرم نمانده است ، اما زیبا ترین حرفش ، که همه ما را بیشتر از خندیدن به دست زدن وا داشت ، هنوز یادم هست : مبارک را تصور کنید که صدایش تقریبا نازک است و خودش هم ریزه میزه و کوچک اندام. با همین اندام ریزش روی یک سکو نشسته و پاهایش را مدام تکان تکان می دهد. و انگار عالم در نظرش به هیچ نیست. اوستایش را اشتباهی گرفته اند و به بند کشیده اند. مردی که هم او و هم اوستایش را می شناسد کنارش نشسته و با لحنی که سعی می کند تسلی بخش باشد می گوید :« نگران نباش مبارک ! از قدیم گفته ان سر بیگناه تا پای دار می ره اما بالای دار نمی ره. » مبارک ( همچنان پایش را تکان تکان می دهد و لحنش بیشتر حالت لجبازی و دهن کجی دارد) :« والله ما که ندیدیم !!! »

کلی دست زدیم ، روبرتو ، مرد ایتالیایی ، نگاهم کرد ، گفتم : اشاره طعنه آمیز قوی ای داشت.

از آنجا که تاریخ آن اجرا ، یعنی آخرین اجرای نمایش ، مصادف شده بود با روز تولد سعدی افشار ، معروف ترین سیاه نمایش های سنتی ایران ، بعد از اتمام نمایش ، بزرگداشت کوچکی برای او ترتیب داده شد. از او ، که دیگر پیر و رنجور و مریض احوال شده بود ، دعوت شد که به روی صحنه بیاید و کمی صحبت کند. راستی ، استاد انتظامی هم همراه ما به تماشای این آخرین نمایش نشست. تنها چند صندلی آن طرف تر از من نشسته بود. طفلک دیگر سخت راه می رود ، عصا به دست دارد. اما از نمایش لذت برد . مطابق معمول بداهه های مجاز این قسم نمایش ، در میانه کار، مبارک ، به حضور او هم اشاره کوچکی کرد که سبب شد ، صدای سوت و جیغ و دست زدن مردم سالن را پر کند. و پیرمرد مهربان می خندید. چقدر دوست داشتنی است این مرد. فکر می کنم او هم به احترام سعدی افشار آمده بود.


درباره این بخش از تجربه ام زیاد نوشتم. جای نوشتن داشت. حرف هم برای گفتن داشتم. درباره الباقی دیگر اینقدر اطاله کلام نمی کنم. روز بعد بردمشان کاخ موزه گلستان و به تناسب شرایط کمی از سلسله قاجار گفتم و از مردان بی کفایتش و از استثنا هایی مثل امیر کبیرو عباس میرزا. از بعضی از کاشی کاری ها خیلی خوششان آمد. همینطور از نقاشی های روی کاشی های دیوار. انگار در ایتالیا چنین چیزی ندیده بودند. می گفتند در جنوب ایتالیا ، سنت رنگ کردن کاشی وجود دارد اما نه به این ظرافت. اینکه یک گروه ایتالیایی ، آنهم گروهی که از شهر فلورانس و اطرافش آمده ، این قسم هنر دستی را بدیع می بیند ، برایم جالب بود. روز بعد بردمشان بازار. یعنی از من خواستند که ببرمشان بازار. حاضر بودم بمیرم و این کار را نکنم. والله دروغ چرا بنده به شخصه اصلا و ابدا از بازار خوشم نمی آید. دست کم برای من اینطور است که کافی است یک بازار رفتن را در برنامه ام بگنجانم و دیگر برای تمام روز انرژی انجام هیچ کار دیگری را نداشته باشم. البته می دانم که من هم به درد تنبلی دچارم ها ! اما خوب خودتان انصاف بدهید ! بالغ بر 15-16 کیلو اضافه وزن ( من یک چیزی هستم توی مایه های مریم سعادت حدودا ً ! قسم می خورم که بیشتر نیستم !!! ) را با خود حمل کردن خوب انرژی بیشتری می طلبد دیگر. و شما خوانندگان عزیز می دانید که من اصولا در سرتاسر زندگی در رژیم لاغری هستم مگر خلافش ثابت !!! شود ! خلاصه که یک بازار رفتن برای تمام روز من کافی است . و حتی فکر اینکه صبح آن روزی که قرار بود ساعت 5 بعد از ظهرش ، یک ساعت به جای مترجم گروه هند با آنها همراه شوم تا بنده خدا از دانشگاه خودش را برساند و بعد هم ساعت 11 شب تازه با گروه برویم به تالار سنگلج و مراسم چینش اکسسوار یا به قول خودشان ست آپ set up را به جا بیاوریم ، دو سه ساعتی هم در آن بازار بی انتها بچرخم نیرو و توانم را تحلیل می برد. اما چاره ای نبود. ماشاالله این خلایق انرژی دارند ها ! خانم وانیا در تمام این 6 روز ، با یک جفت صندل پارچه ای پاشنه بلند تمام شهر را با من درنوردید و آخ هم نگفت. فقط پس از چینش لوازم صحنه ، حدود ساعت 2 نیمه شب وقتی داشتیم به هتل برمی گشتیم ، اظهار کرد که بدش نمی آید پاهایش را در آب بگذارد. حالا خودتان تصور کنید که با چنین ابناء بشر مقاومی من تنبل 6 روز همراه بودم. دردسرتان ندهم رفتیم بازار. و وانیای کنجکاو ، دید بازار تهران کجاست. نظری درباره اش نداد. اما واقعا نمی دانم آیا می تواند از مجموعه ای از راهرو های تنگ و کثیف که دو طرفش پر شده از اجناسی که هیچ اصالت ایرانی ندارد و دیگر محصولات عرضه شده در هیچ راسته اش ، تناسبی با عنوانش ندارد ، راسته چرمش پر از پلاستیک است و راسته مسگرهایش پر از چینی و ... و تازه هر دو قدم یک بار هم صدای یک باربر قلچماق را می شنوی که فریاد می کشد «کنار بایست! » تا بار ببرد ، لذتی برده باشد یا نه ! تنها راسته ای که هنوز اصالتش را حفظ کرده بود راسته فرش فروش ها بود که آن را هم از دست رفتار زشت و زننده فروشنده هایش خدا نصیب گرگ بیابان نکند؛ چه رسد به دختری مثل من که خیر سرش هنوز دلش می خواد خارجی ها از کشورش فقط زیبایی ببینند و اصالت. شیوه فروشندگان محترم فرش این بود که ابتدا رسما دنبالت راه می افتادند و 250 بار می پرسیدند ، می خواهید از « نمایشگاه فرش » دیدن کنید ؟ و ما هی توضیح می دادیم که بابا به پیر به پیغمبر می رسیم ، سر می زنیم ، بذارین راهمون رو بریم ، گذارمون به راسته شما هم می افته. اما گوششان بدهکار نبود ، آنقدر سماجت به خرج می دادند تا آخر سر ایتالیایی ها از رو می رفتند ( و من خجالت می کشیدم ) و رضایت می دادند که مسیرشان را از وسط قیچی کنند و بروند راسته فرش ، با پاسخ مثبت ما ، یکی از همین ها ، رسما به طریقی دست ما ( مجازا) را می گرفت و می برد توی مغازه اش و فرشی را که می خواست بهمان قالب کند ( از اصطلاح استفاده شده پوزش می خواهم ) بیرون می آورد و شروع می کرد درباره اش داد سخن دادن. مطلع سخن هم این بود که چون سلیقه ایتالیایی ها را می شناخته این فرش را انتخاب کرده. و من مجبور می شدم به ترجمه. آن هم در شرایطی که از چهره و بعضا اظهار رسمی وانیا و روبرتو معلوم بود که به هیچ وجه مجذوب نشده اند. اما گوش فروشنده بدهکار نبود. همینطور از این طرف و اونطرف فرش بیرون می کشید. حتی یکی از این فروشندگان بی نزاکت بدون اینکه کوچکترین اعتنایی به من بکند شروع کرد به انگلیسی درباره فرش توضیح دادن. ( از حق نگذریم انگلیسی خوبی بلد بودند این فرش فروش ها. از لهجه شان که با اغماض بگذریم ، قواعد را خوب می دانستند و در صحبت سریع و با اعتماد به نفس بودند. ) اما ایتالیایی ها چندان انگلیسی بلد نبودند. انقدر دلم خنک شد !!! مردک هی حرف می زد و می دید که این ها دور از جونشان عین ابله ها نگاهش می کردند. دست آخر دست به دامن من شد که ترجمه کنم. من همم گفتم :« برادر من شما که اصلا احتیاجی به حضور من ندیدی. پس خودت ادامه بده.» گفت : «نه خواهش می کنم من نوکر شمام !» منتظر شنیدن این نبودم واقعا ! اما حرصم گرفته بود. خلاصه ما توضیح دادیم و ایتالیایی ها فرش نخریدند و آمدیم بیرون. البته باید بگویم که این رفتار حقیرانه مال فروشندگان گلیم ها و گبه ها بود. درباره کیفیتشان قضاوتی نمی کنم چون فرش شناس نیستم. اما آنچه مشاهده کردم این بود که فروشندگان فرش بی نظیر تبریز ، همان فرش هایی که از ظاهرشان معلوم بود چقدر فاخر و ارزشمند اند ، خونسرد در حجره هایشان نشسته بودند و برای التماس سراغ ما نمی آمدند. و اتفاقا فرششان توجه گروه را بیشتر جلب کرد. قیمت را پرسیدم. خونسردانه گفتند : 5/6 میلیون ، 7 میلیون... . خودشان را سبک نکردند. فرشهایشان هم هنر ناب بود واقعا. هنری که از چشم ایتالیایی ها دور نماند.

دو سه ساعتی در بازار چرخیدیم و آمدیم هتل. ساعت نزدیک دو بود. مثل شصت تیر برگشتم خونه و شیرجه زدم رو تخت و خوابیدم. 2 ساعت بعد بیدار شدم و برگشتم سر کار . یک ساعتی مترجم گروه هند بودم و ایتالیایی ها در هتل استراحت می کردند و قرار شده بود یکی دو ساعت بعد ، به همراه لیچو ، عضو جدیدی که همان روز صبح رسیده بود و در هتل استراحت می کرد ، به تئاترشهر بیایند و به من بپیوندند. آمدند و کمی در تئاتر شهر چرخیدیم و تئاتر خیابانی شهر همدان را نگاه کردیم و برگشتیم هتل. تئاتر آیینی همدان متشکل است از عروسک های بسیار بسیار بزرگی ، تقریبا 2و نیم برابر یک انسان ، که مردها و زنها واردشان می شوند و با گرفتن چوب هایی که به دست های عروسک بسته شده ، آن جثه عظیم را روی بدنشان کنترل می کنند و می رقصند. این عروسک ها بزرگ شده انسان ها هستند با همان شکل و شمایل . زن ، مرد ، پیر مرد ، پیرزن. و با صدای موسیقی محلی ( فکر می کنم با ساز نی به عنوان ساز غالب ) می رقصند. خیلی سرگرم کننده است.


به هتل که برگشتیم ، هنوز تا زمان عزیمت به تالار سنگلج ، محل اجرای نمایش ، برای چینش اکسسوار ، 3-4 ساعتی زمان باقی بود. در این مدت می بایست وانیا داستان نمایش را که قرار بود فردا و پس فردا ، و هرشب برای دو بار ، اجرا شود برایم تعریف کند . علت هم این بود که نمایش این گروه ، تا حد زیادی مبتنی بر کلام بود و وانیا ، از من خواسته بود که برای حل کردن مشکل زبان ، خلاصه ای از نمایش را پیش از شروع به زبان فارسی برای تماشاگران تعریف کنم. وقتی با این پیشنهاد مواجه شدم، بدون هیچ معطلی قبول کردم. آنقدر هیجان زده شده بودم که نمی دانستم چه کار کنم. صدای من ، در حالی که قصه ای را روایت می کردم ، قرار بود در تمام تالار سنگلج طنین انداز شود. آنهم صدای منی که همیشه آرزوی چنین کاری را داشتم. همیشه باور داشتم که استعداد کارهای نمایشی را دارم ، و اطرافیان هم می گفتند که صدایم کم وبیش بدک نیست. اما هیچ وقت این کار را نکرده بودم. چون می ترسیدم. خصوصا از اینکه خنده ام بگیرد. یا از اینکه آنقدر که فکر می کنم خوب نباشم. و حالا ، فرصتی دست داده بود تا دست کم به خودم ثابت کنم چند مرده حلاجم.


نمایش گروه ایتالیایی که وانیا کارگردان و تنها بازیگرش بود ، نمایشی بود به نام H2O که هشت داستان کوتاه را درباره آب روایت می کرد. روایت مبتنی بود بر تعامل میان تصویر و بازیگر. به این ترتیب که لیچو ، مردی که خبره خلق تصویر با ماسه بود ، برروی یک میز شیشه ای از جنس فلکسی مات که در زیرش چراغی تعبیه شده بود ، تصاویری مرتبط با هر داستان را با ماسه ایجاد و آنها را از طریق ویدئو پروژکتور برروی پرده سفیدی که روی صحنه پشت سر وانیا قرار داشت منعکس می کرد. به این ترتیب وانیا در میان تصاویر قرار می گرفت و در تعامل با لیچو ، داستان را روایت می کرد.

نمایش خلاقانه جالبی بود. من می بایست قبل از شروع هر قصه ، در چند خط کوتاه داستان را روایت کنم. وانیا قصه ها را برایم تعریف کرد و همه کار ترجمه و نوشتن قصه جدید و بازی را گذاشت پای خودم. و بعد راه افتادیم به سنگلج تا اکسسوار را بچینیم. آن شب تا ساعت 2 نیمه شب گرفتار بودیم و من عملا هیچ کاری نتوانستم بکنم.

روز بعد چند ساعتی بیشتر وقت نداشتم تا 8 داستان را به فارسی برگردانم و به قلم خودم بنویسم و ویرایش کنم و به اندازه مناسب کوتاه کنم و برای اجرایشان هم آماده شوم. در حقیقت در عرض چند ساعت باید هم نویسندگی می کردم هم ترجمه هم بازیگری. تازه ، وانیا تصمیم گرفته بود که مرا در اتاق فرمان در کنار مسئول نور و موسیقی گروهشان ( روبرتو ) بنشاند تا او به من علامت دهد که چه وقت شروع کنم . خیلی نگران بودم. از اول دبستان تا سال آخر ارشد هروقت صدایم در حین کنفرانس یا حتی روخوانی در کلاس یا سالن پیچیده بود خنده ام گرفته بود و حالا قرار بود صدایم از طریق میکروفون ، آنهم توی تالار سنگلج ، به گوش حرفه ای های تئاتر برسد. داشتم می مردم. تازه ، دم اجرا ، وقتی رفتم توی اتاق فرمان فهمیدم که نه تنها روبرتو ، بلکه سه نفر دیگر هم قرار بود توی آن یک وجب جا کنار من باشند در حینی که حرف می زدم. که یک نفرشان دستیار نور بود و یک نفر مسئول کنترل صندلی ها و سالن از بالا و یک نفرشان هم همانجا بقول مهران مدیری مثل سرهنگ وفایی هی بود و چایی پشت چایی می خورد و قدرت خدا هیچ کار مفیدی هم نمی کرد. مثل یک مراقب بود به نظرم. از ابتدا تا انتها هم ساکت و عبوس بود مبادا کسی جرات کند بپرسد تو که ای و جه کاره ای؟ خلاصه ، واقعا داشتم سکته می کردم که نمایش شروع شد. دیگر جایی نه برای سکته بود نه برای انصراف. کارم شروع شد، اول باید جملات آغازین وانیا را که مقدمه ای بود بر نمایش، بلافاصله پس از او ترجمه می کردم و بعد می رفتیم سر داستان ها که با روایت من شروع می شد و بعد تصویر سازی لیچو و بازی وانیا. با وجود اینکه درست در لحظه ای که وانیا حرف می زد و من باید ترجمه می کردم ، یکی از حضار محترم در اتاق فرمان تمام کاغذ های باطله اش را سرصبر جر داد!!! اما همه چیز به خوبی پیش رفت. داستان ها را فقط نخواندم. بازی هم کردم. سعی کردم به روایتم لحن بدهم. موفق شدم. طبیعی از کار درآمد. رفته بودم در قالب یک خاله قصه گوی مهربان. تقریبا مثل خانم نشیبا که قصه شب برایمان می گفت. اما بیشتر بازی می کردم. چون بازی بیشتری می طلبید تا حرکات بازیگر از سوی تماشاگران درک شود. نمایش که تمام شد ، از تشویق و سوت و هیجان تماشاگران همه ما چهار نفر فهمیدیم که تجربه موفقی بوده. در اجرای اول خاله و شوهر خاله و دخترخاله ام برای دیدن نمایش آمدند و در اجرای دوم مامان و پدر به همراه رضا ، یکی از دوستان عزیزم. جدا از لطف آنان ، غریبه ها هم می گفتند که کارم خوب بوده و بازیگر قابلی هستم و صدایم به درد رادیو یا دوبلاژ می خورد. خوشحال شدم. خیلی زیاد. اگرچه که هیچ کدام از شخصیت های مهم جشنواره ، از منی که نه فقط مترجمی ، بلکه روایت گری و بازیگری هم کرده بودم و دنبال مسائل حراستی و نظارتی هم خودم دویده بودم و به موقع در همه جا بودم تا کوچکترین نارضایتی از من در گروهم یا از من و گروهم در سایرین به وجود نیاید حتی یک تشکر خشک و خالی هم نکرد ، اما آنان که در زمره از ما بهتران ها نبودند ، نسبت به هر چهار نفرمان با قدر شناسی برخورد کردند. راستی ، رایزن فرهنگی سفارت ایتالیا ، آقای چرتی نامی هم به تماشا آمد. او هم بعد از اجرا روی صحنه آمد و از هم وطنانش تشکر کرد و کلی تبریک بهشان گفت و با اینکه فارسی بسیار خوبی می دانست نه خودش و نه زنش ، حتی به ذهنشان هم خطور نکرد که درباره کار من هم چیزی بگویند. دلم گرفت. روبرتو از من پرسید : «چی شده ؟ »گفتم :« دلم گرفته. طوری برخورد می کنند که انگار همه این کارها وظیفه ام بوده. »جواب داد : «غصه نخور. تو قدرشناسی مارو داری. » لیچو هم به دنبالش دلداریم داد که:« خیال نکن اینها که بر مسند رایزنی فرهنگی و مدیریت جشنواره نشسته اند خود از فرهنگ و انسانیت چیز زیادی می دانند ، نه همه جای دنیا همین است. اینها خودشان آدم هایی هستند که بیش از هرچیز شیفته مقام مدیریت و ریاست اند نه بحث فرهنگی اش. »حرفهایشان خوشحالم کرد. این گروه را خیلی دوست داشتم. مهربان بودند و خوش قلب و قدر شناس. در کنارشان راحت بودم.

اجراها تمام شد . آخرین ماموریت کاری من این بود که ایتالیایی ها را به دفتر دبیر جشنواره ببرم تا نشستی داشته باشند و هدایایی که برایشان درنظر گرفته شده بود را دریافت کنند. همان مراسم خسته کننده ای که انتظارش می رفت. دبیرجشنواره سخنان پر طمطراق بزرگ منشانه ای ایراد کرد و من ترجمه کردم و دوستان ایتالیایی پاسخ های کوتاه دادند. حرفش تمام شد و چیزی از من نگفت. دیگر انتظاری هم نداشتم .اما وقتی همه سکوت کرده بودیم و منتظر بودیم که یا اذن خروج داده شود یا کسی چیزی بگوید و سکوت را بشکند یک دفعه روبرتو گفت : «ما لازم می دونیم از نهال هم تشکر کنیم که همکاری اش برای ما خیلی ارزشمند و مفید بود.» و از من خواست که ترجمه کنم. تواضع الکی کردم. چنان که رسم است و ادب حکم می کند. اما خیلی خوشحال شدم. منتظر بودم که بالاخره کسی قدر کار مرا هم بشناسد. دبیر جشنواره در جواب گفت :« ایشون یکی از بهترین همکاران ما هستند» و اصرار کرد که ترجمه کنم. بازهم همان تواضع از روی ادب ، اما ترجمه کردم. وقتی خارج شدیم از روبرتو تشکر کردم. انتظارم را بر آورده بود. روبرتو مرد شریفی بود. دلم برایش تنگ می شود. برای وانیا و لیچو هم. هرسه شان دوست داشتنی بودند. در حیاط سرسبز مرکز امور بین الملل ، همانجا که دفتر جناب دبیر بود ، دو عکس یادگاری باهم گرفتیم.

روز آخر حضورشان در ایران ، دیگر روز کاری من نبود. اداره تئاتر مقرون به صرفه ندیده بود که در اختیار ایتالیایی هایی که دیگر اجرا نداشتند و حکم توریست پیدا کرده بودند هم مترجم بگذارد و بابتش به او حقوق پرداخت کند. اما خودشان به من زنگ زدند و گفتند که بیایم. بدون من کارشان لنگ بود. رفتم. بخاطر لیچو که دو سه روز دیرتر به گروه پیوسته بود و تئاترشهر را خوب ندیده بود، رفتیم آنجا و گشت و گذاری کردیم و بعد هم برای شام بردمشان هانی و با طعم غذای خوب ایرانی آشنایشان کردم .تا آن روز فقط غذاهای تکراری هتل را چشیده بودند . بیشتر از همه غذاها از ته چین و کشک بادمجان و کوکو سبزی و کوفته شوید باقالی خوششان آمد. بعد به هتل برگشتیم و مراسم خداحافظی. چند عکس به یادگار گرفتیم و بعد هم ماچ و بوسه با وانیا. روبرتو به خاطر داشت که حق ندارد نه با من دست بدهد نه رویم را ببوسد. اما لیچو ، که مردی تقریبا 56-57 ساله است ، حواسش به شرایط نبود و تا آمدم به خودم بجنبم تلپی پیشانی ام را بوسید. درست هم وسط لابی ایستاده بودیم و همه عالم دیدند. اما مشکلی پیش نیامد .گفتم از کار بیکار می شوم. اما شکر خدا خبردار شده ام که برای جشنواره آینده هم از حالا انتخابم کرده اند.

خلاصه ، ایتالیایی ها رفتند و من ماندم با یک خاطره تازه. خاطره ای از چند روز بی نظیر با احساس بی نظیر مفید بودن. در این تجربه هم چیزهای زیادی بود برای مشاهده کردن و دریافتن. بازهم تفاوت های فرهنگی . مثل اینکه ایتالیایی ها ، چنان که در تجربه قبل هم فهمیده بودم ، بیشتر از ما به خودشان فکر می کنند و کمتر ملاحظه یکدیگر را می کنند. و هیچ کدامشان انتظاری هم از دیگری ندارد. مثلا اگر با همه قرار شام می گذاری ، کافی است یک نفرشان در لحظه آخر ببیند که حوصله ندارد ، بدون اینکه خود را مقید بداند که خبری به تو بدهد ، به اتاقش می رود و استراحت می کند و تو و سایرین ، خودتان به فراست درمی یابید که او تصمیمش را تغییرداده. یا هنگام شب ، موقع عبور از خیابان های وحشتناک تهران ، مردهای ایتالیایی شانه به شانه زنها حرکت نمی کنند. ممکن است تو هنوز در گیر و دار عبور از لابلای ماشین ها باشی و ببینی که مرد بقول معروف سبیل کلفتی که همراهت بوده ، به سلامت از خیابان گذشته و آن طرف انتظارت را می کشد. اینها برای من تفاوت بود. رفتار نامتعارفی بود که از مردان اطرافم ندیده بودم. اما برای آنها امری بود عادی و معمول. هرکس باید به فکر خودش باشد. اما با تمام اینها ، روزهای خوشی را گذراندم. راستی ، یک چیز دیگر را هم فهمیدم. مدتی است دیگر می توانم با ایتالیایی ها خودم باشم. تحت تاثیر خارجی بودن و جدید بودن و جاذبه داشتنشان قرارنگیرم و خودم باشم. و دکتر رفیع پور راست می گفت : اینکه آدم واقعا خودش باشد ، در خوب و بدش ، جواب می دهد. حقیقتا جواب می دهد. همین الان ، در حین نوشتن این متن ، ایمیلم را چک کردم. لیچو برایم ایمیل فرستاده که دلش برایم تنگ شده و امیدوار است به زودی دوباره مرا ببیند. منهم امیدوارم. 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1392ساعت 13:53  توسط نهال | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
یک کلبه کوچیک چوبی ، صمیمی ترین جاییه که می تونم تصور کنم. و تصویر من از یک بهشت واقعی. جایی که توش میشه احساس امنیت و آرامش کرد. اسم خونه اینترنتی منم کلبه چوبیه. امیدوارم محیط صمیمی باشه برای همه ما. راستی من بعضی مطالبمو به ایتالیایی هم می نویسم. قصد نمایش ندارم اما دلم می خواد دوستم فرانچسکا که الان اکثرتون می شناسینش هم نوشته هامو بخونه.

نوشته های پیشین
اردیبهشت 1392
پیوندها
آموزش زبان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM